تبليغاتX
دختر شیطون!!!!!!!!!

دختر شیطون!!!!!!!!!

اين نيز بگذرد...!

تولد تولدم مبارك...!

 

 

hApPy bIrtHdaY...!

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت توسط سپیده جون | |

السلام علیکم و رحمة الله و برکااات.......تکبیییییییییییر.....الللللللللله اکبر...الله اکبر...

کنکور قبولیدم

از اونموقع که آپ نکردم تا الان کلللی اتفاق افتاد...!۲۷م مسعود(تازه دوماد)زنگید گفت بریم خونشون دایی حسینم هست...فرداش رفتیم داییم همون موقع رسیدو گفت بپرین تو ماشین بریم لواسون پاتوق من همه اینطورو شدیمحالا راه افتادیم تو ماشین دایی منو نیلو(نوعروس)و ناناز و مسعود بودیم.مامان بابام تو ماشین ما دوتایی خلوت کرده بودن...!

انقزه کِییییییییییییفید که نگوو.نیلو از خاطرات مدرسش و شیطونیاش  می گفت.ماشا.. گوله آتتتتتییییییش....خلاااااااااصه ساعت ۱۰ ۱۱ تاااازه یادمون افتاد انسان برای ادامه ی زندگی به یک سری مواد مغذی نیاز داره که تو سه تا وعده تقسیم شده در روز و حسه خییلی غریبی می گفت الان یکیش بهمون نرسیده خیییییلی نا محسوسا که مارو کشوند رستوران...!

رفتیم نشستیم.گارسون اومده مسعود می گه:جناب پلو و کباب جداس دیگه؟

(گارسون این شکلی بود به من چه؟؟!!):بله

مسعود:عععجب چِخنه بازیِها....

:هوووووم؟؟؟!!Surprise

احساس می کرد رستوران باباشه....

نیلو به طرز گریه داری از پیشی می ترسه.یه کیتی ههی میومد از کنار تخت ما رد می شد  نیلو جییییییییغ...دیگه غذا نمی خورد.ییهو مسعود جلو ااووووووووووونهمه آدم به گارسون میگه :آقا این چه وضعشه!؟!همه رستورانم فضول فک کردن دعوا معوایی چیزیه....

آقا این گربه مزاحم نااااااموس من شده.....

همه رستوران می خواستن کله مسعود و  بکنن...!

حالا خوردیم غذارو با کللی مخلفات بعد دیدیم دایی ناپدیدیدInvisible(فعلو!!)ماام اصلا به روی خودمون نیاوردیم و فهمیدیم دااایی همرو حساب کرد البته بابای من چاییرو حساب کرد...می گم چرا ازون موقع دیگه پول نداریم

بعد اومدیم بریم سوار ماشین بشیم پارکبان و رویت نکردیم  منو نیلو واس خودمون می خوندیم قر می دادیم .دیدیم یکی داره نخوودی می خنده ..مااام زدیم زیر خنده مسعودم غییییییرتی پرسید چی شده!؟؟!

Gemini:هییییییییییییییییییچی

نیمه شبم می خواستیم بریم پالیزی معجون بزنیم ...نرفتیم...آخرم اینا منو عقده ای می کنن. میشم یه دختر عقده ایه سر خورده که باید ۲ ۳ سال دیگه از تو جوب جمم کنن معتاد میشم شیشه تریاک قرص هرویین همرو میریزم تو میکسر یجا می خورم دائم الخمر میشم پروژه میگیرم مامانینا نذر می کنن من ادم شم منو می برن کانون اصلاح و تربیت اونجا تیزی پیدا می کنم رگمو می زنماز من میشنوید نذارید بچه هاتون عقده ای شن حتی با یه معجون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲۹م رفتیم سالمند پارتینیدونم چه سری دارن این سالمندا  انقد باهاشون خوش می گذره؟!!البته ایندفه جوونا بیشتر بودن ۸ به ۷ بودیم..رقابت سختی بود ولی بازم اونا پیروز شدن نمی دونم امید به چی انقد باحال نیگهشون داشته والا؟!؟!

همون جییگرهHippie(در جستجوی شووووره)می گفت:عروسی دخترم بود تو شمرون.کلی مشروبات الکلی سرو کردن من فققققققط از ---------(به دلیل عاجز بودن از ذکر نام)خوردم....خیلیم خوردماخرم(خدایا منو ببخش)مسست کردم...به همسرم گفتم من خیلی اوضام بیریخته منو ببر خونه...

همه ما که روبروش بودیم به این حالت فریز شدیمSurpriseSurpriseSurpriseSurpriseSurprise

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۲ ۳ روز بعد مامان نیلوفر مارو با ۲تا از داییامو خواهرشوهرشو اینا دعوتید خونشون....

مرتبط:*خدا نکنه یه پسر و دختر بخوان باهم مزدوج بشن...قبلش که هی بله برون و نامزدبازی و عقد بازی و حنابندون بازیو این حرفا...فردای عروسیم پسمره باید بره در خونه مامان زن بگه سلام.آخه یعنی چی؟!!

عصرشم پاتختی عروس بیکار بی عار می شینه بالای مجلس کادو میدن :این کادو عمش کیلیلیلیلیلیییییییی اینم واسه شووووهر عمش کیلییییلیلیلیلیلیلی آخه یعنی چی؟!!همه به جای این همه کادوی مزخرف یه شماره حساب بگیرن پولشو بریزن واسشون والللللا ...بیشتر از میوه خوری شیرینی خوری پتو گلبافت بکار میاد.نه مگه؟!!*

البته تا اونجا که من می دونم فقط عروس و دوماد و فوقشم مامان باباهارو واسه پاگشا دعوت می کنن ولی ما حتی اگه پاگشای نوه ی پسردایی مامان بزرگ نیلوام بود دعوت بودیممی گن عمه(مامان این بشر)باید باشه و وقتی عمه جان هستن دختر عمه جان ها که رو شاخشن...

خلاصه رفتیم انننننننننننننننننننننننننننننننقد خرسند شدیم(افعال بالاخره باید استفاده شن دیگه مهم نیس همچین بیربطم باشن)مخصوصا آخرش سر شام .مامان نیلو خیییییلی زن ماهیه مهربون ازون خانم نجیب متین باوقارا...

سر سفره منو دایی حسینم که خیلی اهریمن(هم معنیه شیطونه ها فکر بد نکنید)تشیف داره کنار هم نشسته بودیم سمت چپ من بابام بود سمت چپ بابا بابای مسعود(اونیکی داییم)سمت چپ داییم داداش نیلو(خیلی جدیه ها)! و جنوب غرب داداش نیلو آقا بهزاد پسر عمه ی نیلوتو سفره کلی غذا بود جا نمی شد دیگه...آخرای شام که شیکمامون سیر شد شیطونی داییم فوران کرد ....!همه داشتن باهم حرف می زدن کسی حواسش به من و داییم نبود(می گم داییم هم سن و سال من نیستا...یه دخترش ۲۷ سالشه یکیشم ۲۲ سال)داییم ظرف مرغ و داد به من گفت بده به بابات بابامم داشت بحث سیاسی می کرد داغ کرده بود اصلا حواسش نبود چیو ازم گرفت.تازه وسط حرفاش ظرف به اون گندگیرو بالا پایین می کردمنو دایی ترکیده بودیم....بعد به بابا اشاره کردم شیطونینگه...اونم گذاشت ظرف و تو دست اونیکی داییم بیچاره گذاشت رو بشقابش.جا نبودولی هنوز نفهمیده بود بعدش گوشی دست داییمم اومد .همممه فهمیدن جز اون آقا بهزاده

داییم می گفت:آقا بهزاد الویه نخوردی.بگیر بکش....

بهزاد آقاهه:مرسی ممنون.

می گرفت به زور جا باز می کرد می ذاشت جلوش...!

دوباره..............آقا رضا اون شامی و بده اقا بهزاد حیفه نخوره...!

بهزاد آقاهه:قربون دستتون ممنون من سیر شدم..بازم می گرفت....دیگه داییم سرشو بلند نمی کردیه جا از امداد های خارج از سفره ام استفاده می کردیم...مسعود و نیلو رو مبل نشسته بودن دوتا موز دادن دست ما دادیم به اقا بهزاد...فقط نگاه می کرد ایندفه نمی دونست چی باید بگه...داد دسته زنش گفت اینو پسر دایی داد....!!!!!!!!!!!!!واییی اندش بودااااااا!!

سفره ۴ ساعت از دست ما پهن بوداین بهزاد بیچاررو همه دست انداخته بودن البته بچم به خاطر  شخصیت زیادش چیزی نمی گفت...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوه اوه یه چی می زارم واستون خددددددددددددا ...!

از معماهای انیشتین تو قرن نوزده..من یه روز کامل با گریه تونستم حلش کنم.....Reading a Book

این نشون می ده من خیلی باهوشم و جزو اون ۲٪ام....لو ندید به انجمن نخبگانا....از خبرساز بودن خوشم نمیاد...

خیلی باحاله ها قشنگ تک تک موهاتونو می کنید موقع حلش.حل می کنی حل می کنی یهو وسطاش می بینی این تو یه خونه دیگس

از نظر من هرکی بتونه وسط کلی در بسته امیدوار بمونه اون آدم موفقی میشه

*طراح این معما آلبرت انیشتین بوده و به گفتهً خودش فقط %2 از مردم دنیا می توانند این معما را حل کنند . هیچگونه کلک و حقه ای در این معما وجود ندارد و فقط منطق محض می تواند شما را به جواب برساند
موفق باشید

1) در خیابانی 5 خانه در 5 رنگ متفاوت وجود دارد
2) در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند
3) این 5 صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ، سیگار متفاوت می کشند! ، و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند

سوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟؟؟

راهنمایی

۱) مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
۲) مرد سوئدی، یک سگ دارد.
۳) مرد دانمارکی چای می نوشد.
۴) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
۵) صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد.
۶) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
۹) مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰) مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲) مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
۱۳) مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵) مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

راهنمایی:شکل بکشید....Painter

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:اصلنشم از برنامه دیشب و پریشب ماه عسل خوشم نیومد.جان خودم طرف منکراتی بود.....!فاطی کماندو که میگن به معنای واقعیش بود...!

پ.ن:اگه قسمتمون بشه انشاا.. گوش شیطون کر.روم به دیوار شااااااااااااااید بریم سیاحت

پ.ن:با سی تومن از چه مارکی میشه کیف پول خرید!؟!؟

پ.ن:هنوز لباس واسه عروسی محمود نخریدم .از کجا بگیرم بروبچ؟!!

۷ ۸ تا مدل دارم ولی خیاط محترمه رفته سیاحت....

پ.ن:دلم فیلم پرپرواز میخواد....!

پ.ن:دیروز یه دخمررو دیدیم البته فک نکنم دختر بود....پسرم نبود .....هم خانواده بود

به جان خودم همین شکلی بود -->

پ.ن:تولدت مبارک عزیزم

پ.ن:واسه نظر کوچ کنید دوتا پست قبلی...می دونم بچه های گلی هستین نمی پرسین چرا دیگه...واسه همین توضیح نمیدم...اگه خواستین بدونید بگید می گم(بی هیچ خشونتا)

فهلا....چه طولانی شدا....

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت توسط سپیده جون |

کلی مطلب هس واسه آپ...ولی اصولا آدم ساعت ۴ صبح حوصله ی تایپیدن اونم در حد زیاد نداره...ولی آپ می کنم تا قبل تولدم....گیتا جونی منو دعوت نکردی ولی من دلم خواست بازی کردم...... 

فکر میکنید اگر بفهمید بیمار هستید و تنها ۳ ماه از عمرتون باقی مونده ۳ کار مهمی که انجام میدین چیه؟

۱.کله بابارو می کنم منو بفرسته برم اروپا گردی ارزو به دل از دنیا نرم

۲.کسایی که رو اعصابم بودن این ۱۶ سال می کشم

۳.پول نمازامو می دم یکی بخونه(حتی سعی نمی کنم این سه ماه و حداقل خودم بخونم)

بعدشم منتظر می مونم عزراییل و ملاقات کنم....

اگه قرار باشه یه فیلم از زندگیه شما درست کنن:

۱.روز و ماه و سال تولد:

۸۸/۵/۳

چار اتفاق (و چیزای) مهم که باید بهشون اشاره بشه

خودم

روز تولدم

مامان بابام

۳.چهار اتفاق که نباید بهشون اشاره بشه

دی ماه ۸۵

بهمن ۸۲

شهریور ۸۵

*خلاصه ی اخلاق و شخصیت:

خیلی رک--رمانتیک--تنبل--حساس--حرص درآر--بی ثبات--ساده--وفادار--بعضی وقتا مرموز

*کدوم هنرپیشه باید نقش شما رو بازی کنه؟

مریلین مونرویا یه دختر هست تو گرگ و میش بازی کرده بود..همون پرررو بود:-؟؟

بازی شماره دو:

دریا : آبی(البته دریای شمال هر رنگی هس جز آبی)

قهوه:مزخرف

غرور:اون

مدرسه:کوییییییییییییییتYah

دفتر مدیر:پرتی(فقط فضارو اشغال کرده)

قرمه سبزی:سحری..

ریاضی:عشقههههههههههههههه...

 اهنگ:رقص...

ماه رمضون: احسان علیخانی...

 استخر: کلر...

ابگوشت:پیاز...

روزنامه:

کودکی: تخس بازی 

اینم یه ام پی تیری از عکسای خاطره انگیزمه..!

راستی تولده وبلاگمهBaby Girl!!!!

۲ ساله شد بببببببببببببچم...!می گم چرا به جونم غر نمی زنه....!!!

کمییییییییییییییی شادییییییییییی!

پ.ن:کادو یادتون نره.....(کاملا کلیشه ای...!)

پ.ن:حاضرم همه زندگیمو بدم یه بار هواپیمای ایرباس بیفته تو اون جزیره لاست..!

پ.ن:جو ماه رمضون گرفتتم  ..!روز ترتیل جزای قرآن...!احساس می کنم دیگه خیلی بی گناهم...تا الان من گناه نمی کردم.....!Sigh

پ.ن:نظرای این پست می پره واسه قبلی....!

:

 

 

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت توسط سپیده جون |

...........................ل.........................................ا......................................م

((خیییلی سورپرایز شدیناااااااا))بالاخره من همت کردم و صفحه ی خسته کننده و تکراری بلاگفارو باز کردم رفتم تو پست مطلب جدید ..... شروع کردم نوشتن!

بعد از تقریبا یه سال (خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییها!!)

اونموقع که هرهفته آپ می کردم جا کم می آوردم.حالا بفرض حرفا و خبرای یه سال و چجوری جا بدم؟!!

هرچی دقت می کنم می بینم از پارسال تا الان هیییییییییییییچ تغییری نکردم..! آهان چرا فقط یکم:دو کیلو چاق شدم...موهام بلند شده...قد کشیدم...گوشمو یه سوراخ دیگه کردم...پیرن می پوشم(البته نه ازون پرنسسیا)...کفش تق تقی پوشیدم(*حتی اگر آل استار هم صدای نا محسوس تق تق بده.به دسته ی کفش های تق تقی می پیونده)...به رنگ صورتی علاقمند شدم...مهستی گوش میدم(!)...هفته ای ۱۰ . ۱۱ تا فیلم میبینم...کتب فلسفی مطالعه می کنم...عطرمو عوض کردم...نقاشی می کشم۰عکساشو میذارم)...به شدت به موسيقي بيگانه علاقمند شدم...دوس دارم كلكسيون ساعت مچي داشته باشم(درحاليكه پارسال از ساعت مچي متتتتنفر بودم!)...ديگه به فال اعتقاد ندارم...از مسافرت بيشتر خوشم اومده...تااااازه يه سالم بزرگتر شدم...امسالم ميرم ۳ رياضي....همييييين.وگرنه تغيير ديگه اي نداشتم....!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

مشروح اخبار::::

!!ديواراي مدرسمون به دليل ازدياد آثار هنري بازرنگ شد!(صورتی...آبی)

!!مدیریت محترم مدرس تغییر کرد(بهتره بگم مدیریت بعد از سالها پیدا شد و مدرسه از بی صاحابی درومد)

!!ساناز برای بار هشتم  تولد گرفت!همه دوستاشم دعوت کرد....(ای زور داره جقله خونه رو (غرغ/قرق/قرغ)می کند!!!۱بعد منه بدبخت هیچ ذهنیتی از تولد این تیریپی جز یک سالگیم ندارم

!!۲بار موفق شدم حامد بهداد و از نزدیک زیییییارت کنم...!خیلی باحال بود..!یه بار تو دربند.. یه بارم تو نمایشگاه عکسش!!!!!اونروز که داستانیه واس خودش......به زودییییییییییییییییی!!!

!!پسر داییمو چپوندیم قاطی مرغا....

!!داداشه اونم فرستادیم همونورا....

!!رفتم نمایشگاه کتاب ککککککلی کتاب خریدم هیچ کدومم نخوندم....!

!!تو حال و هوای داغ انتخابات ... به شدت درگیر بودیم:من که فعلا افتخار رای دادن نمی دم!بابامم نمی خواست رای بده و ندادمامانمم تا  لحظه ی آخر نگفت به کی رای داده...!

مااام شدیدا ستادای تبلیغاتیو حمایت می کردیم....به شدددددددددددت

تو همون شبای انتخابات بود داشتیم از خیابون رد می شدیم با ماشین یه اکیپ بودن طرفدارای دکتر محمود احمدی نژاد  همه بسسسسسسسیجی گفتیم شادشون کنیم گفتیم یه دونه ازون عکس دوبلارو بچسبون به جلوی ماشین....اینام خوشال که این خانما به حول قوت الهی به راه راست هدایت شدند...(زهی خیال باطل!)تازه عکسم گرفتن که من با ترکیبی ازین دو ژست بودم:()()

فردا ماما می خواست منو برسونه کلاس ستاد  سبز رنگی از دور به چش می خورد ماشالا همه جیییییگول واسه شادیه ایناااام عکس آقای مهندس میرحسین موسوی را سمت چپ،جلوی ماشین چسباندیم درحالینکه نامزد رقیب در کنار ایشون قرار داشتن....خلااااااااااصه گازیدیمو گازیدیم به ستاد اون یکیام رسیدیم کله ماشین شد :جلوی ماشین سمت راستدکتر محمود احمدی نژاد.سمت چپ آقای مهندس میرحسین موسوی.پشت ماشین دست چپ آقای مهدی کروبی.دست راست آقای دکتر محسن رضایی.......ماشین ماما یه مسترپیس بی نظیرانگیز شد.....

!!امتحانات خرداد--------->معدل قشششششنگ.هندسه نمره داده بهم ۱۴کپ کردم!!!اعتراض زدم بعد از ۱ ماه می گن اعتراض وارد نیسسسس!منم با کمال احترام پذیرفتم هندسه ۲ رو شدم ۱۴

!!رفتم کنکور آزمایشی دادم !کلی روحیم عوض شدهمه تا ساعت ۸ می شستن تست میزدن من ساعت ۶.۵ پا شدماحساس خیلی بلدی بهمم دس داده بود(از سوالای ریاضی فقط ۲تا بلد بودم...فیزیک ۱۰تا همرو شانسی زدم...شیمیم دوتا)حالا از سر آزمون اومدم بیرون..مامانم اونطرف بود...مامانا جلومو گرفتن:

ـــ:چطور بود؟

:آسسسسسسسسسسسسسسسسسسسون

ــــ:دیفرانسیل سخت اومده بود؟

:نه اونقد...!

ــــ:فیزیکش فک کنم خیلی سخت بوده!!!

:نه سسسخت نبود..مفهومی بود..!عمومیاش آببببب  خوردن...

ییهو ماما اومد،همه مادرا ریختن سمت ماما:

 ـــ:عجب دختری داری!ـ

ـــ:معدلش چند شد؟

مامان():۱۷/۱۹

ــــ:[پیش ریاضی ۱۷/۱۹؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟]

مردم و گیر آورده بودیمحالا بچه ها دونه دونه میومدن بیرون آبرو منم داش می رفت پیچوندیم اومدیم بیرون........

!!به طرز گریه داری داریم سعی می کنیم تا آخر مرداد نمایشگامونو را بندازیم!!

!!یه بار اومدم آپ کنم  همش پرید.....!

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

هفته ی پیش رفتیم یه مهمونی چه مهمونننننننننییییییییییییی!!!!!!!!!!!!!!

خیلی باحال بود برای اولین بار تو عمرم با زنای ۴۰+ مهمونی بهم حال داد...!

مهمونی خونه مامان دوست مامان بود....ماما از وقتی مامان این دوستشو دیده ازون خوشش اومده دیگه با  دختر دوس نیس با مامان دوسته(((چیییی شد؟!!!!)))

مامانه بچه ناف تهرون لهجه تهرونی داره شدددددددددددددید!!!یکی از دوستای قدیمیشم بود زنه ۶۰ سال و راااااحت داشت ققققققققرتتتتتتتتتتی         !!!!!

۵ سال بود شوهرش فوت کرده بود دنبال شوهر می گشت می گفت::((((((مردا قلبشون عینه گنجشک می مونه))))))))

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

هههههههههههههههههههههههوووووووووووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااا

۵شنبه استریتپارتی دعوتیم

واسه نیمه شعبان کوچرو سرو تهشو پلیس می بنده ..........

بترکون......

تو کوچه ی پدرزن پسرداییم

اینم خلاصه ی خبرا بود البته همش مونده اینا یه هوچولوش بود........!!

فعلا:*

 

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت توسط سپیده جون | |